زنگار

خبری، تحلیلی، سیاسی و فرهنگی

چارده پال؛ فرهنگ دیرپای هزارگی

مهدی زرتشت

 عدد چهارده که مردم در لهجه آن را بصورت اختصار "چارده" می گویند، بعد از عدد سیزده که دارای بار سمبولیکی مثلاً به معنای نحص است، یکی از عددهای است که بنا به اعتقاد مردم، از مرحله "نحص" گذشته و فال نیکی می دهد. چارده پال نیز به معنای چهارده فال است. عدد چهارده بصورت مستقیم همان گردش استمرار ماه است. یعنی شب چهارده ماه- درست موقعی که ماه به جوانی می رسد. پس چارده پال، یعنی فال گیری در شب چهاردم ماه.

چارده پال بخش مهمی از فرهنگ مردم هزاره است. این عنعنه از دیر زمانی که شاید کسی نتواند برای آن تاریخی تعیین کند، میان مردم رواج داشته است. همچنان این شب از آنجایی که شب فال گیری در طول ماه است، از معنا و معنویت بخصوصی برخوردار است. در این شب که معمولاً در قریه ها میان ساکنین ده عمدتاً زنان دهکده برگزار می گردد، زنها کنار هم جمع می شوند. مردانی که معمولاً روزانه مصروف کارهای کشاورزی و فعالیت های روزانه شان هستند، کمتر حوصله ای برای شرکت در این فال را دارند. از این رو اگرچه این فال مخصوص زنها نیست، اما از آنجایی که مردها کمتر در آن شرکت می کنند، در تمام دهکده ها معمولاً هویت زنانه ای به خود گرفته است.

اصول و روش چهار پال به گونه ای است که معمولاً خانم ها پیش از پیش آمادگی را برای برگزاری این فال می گیرند. بر اساس برنامه از پیش تعیین شده، در شب چهارده، گروهی از خانم ها به شمول دخترهای نوجوان که علاقه ای به فال دارند، در یکی از خانه ها جمع می شوند. وسایل فال گیری قبلاً مهیا شده است. این وسائل عبارت از: یک عدد جام میسی، آب پاک معمولاً ترجیح داده می شود آب چشمه باشد، انگشتر و یا حلقه های نقره­یی. وسائل این فال گیری همین قدر مختصر است. پس از آنکه جمع خانم ها جمع شد، کسی از میان آنها به عنوان "بیری" انتخاب می شود. البته این انتخاب، اصول و قواعد مختص به خود را دارد. یعنی هر کسی نمی تواند بیری انتخاب شود. زیرا به اعتقاد آنها، بیری کسی باشد که از همه معصوم تر باشد. به این ترتیب، از میان افرادی که در جمع شرکت کرده اند، کسی که دارای درجه کمترین گناه باشد- به اعتقاد و باور آنها- و همین طور دارای سن پایین تر باشد، انتخاب می شود. پس از آن، تمام خانم ها خود را برای شروع مراسم فال گیری، تطهیر می کنند: غسل می کنند، دوش می گیرند و وضو می گیرند. اما بیری بایستی از همه پاک تر باشد. زیرا در این شب تنها اوست که می تواند سرنوشت فال ها را تعیین کند. زیرا که فکر می شود آنکس که معصوم تر و پاک تر باشد، می تواند به فال اعتبار بدهد. گویا او ارتباطی است میان بندگان و روح بلند معنویتی که می تواند از سرنوشت آینده همه خبر بدهد. این مراسم فال گیری، در حقیقت حالی از آینده دانستن است. نیت عمده این است که اشتراک کنندگان، بتوانند از آینده شان باخبر شوند و بتوانند آن را پیش بینی کنند.

بیری را با شال و لباس مخصوصی ملبس می کنند. زمانی که چراغ نفتی و یا شمع روشن می شود، فال گیران دور هم جمع می شوند. بیری یا عروس خارج از دایره غزلخوانان در گوشه پشت به جمع نشسته و سر و رویش پوشیده از یک پارچه است. کاسه میسی پر از آب پاک، درنقطه ای از جلو دست او گذاشته می شود که او بدون اینکه انگشترها و حلقه های نیت شده را ببیند، باید پس از تمام شدن از قطعه غزل، به دستور نیت کنندگان، آن بیرون بکشد  به جمع تقدیم کند.

خانم ها گردهم جمع می شوند. بیری منتظر است. کاسه میسی پر از آب نیز منتظر حلقه ها و انگشترهای نقره ای. قبل از آن، یکی دو و یا سه نفر از جماعت اشتراک کننده که غزل بلدند، از سوی جمع برای غزل گویی انتخاب می شوند. پس از آن، وقتی همه اعلام آمادگی کردند، یکبار مراسم در سکوت عمیقی فرو می رود. دستور داده می شود تا همه نیت کنند. در یک لحظه کوتاهی از سکوت، همه با قلب پاک طوری که در حین نیت هیچ مطلب دیگری را در ذهن نداشته باشد، نیت خاص شان را اجرا می کنند و آن را از طریق نوعی هیپنوتیزم ساده، به انگشتر و حلقه نقره یی که در دست دارند، منتقل می کنند. بعد یکی یکی انگشتر ها و حلقه های نیت شده را میان کاسه میسی پر از آب می اندازند.

محدودیتی البته وجود ندارد. یک نفر در عین حال می تواند دو و یا سه انگشتر را نیت کند و به داخل جام بیندازد. فقط مهم است نیت ها را به تناسب انگشترها و یا حلقه هایش به یاد داشته باشد تا در تعبیر آن پس از قرائت غزل، اشتباه صورت نگیرد. زیرا کمترین شکی در دل نیت کننده، می تواند ذهن او را مخدوش کند و او نتواند نیت اش را تعبیر کند.

وقتی انگشترها و حلقه های نقره یی نیت شده به داخل جام میسی پر از آب که جلو دست بیری است، انداخته شد، همه ساکت می شوند. دو نفر یا یک نفر و یا هم سه نفر همصدا یک غزل را در دل شان انتخاب می کنند و آن را هم آواز، بلند و با تُن مخصوصی زمزمه می کنند. وقتی غزل خلاص شد، بیری در حالی که صورتش کاملاً پوشیده از تکه ها و یا شال است، در غیاب کمترین دیدی، دستش را می برد داخل جام. سه بار انگشترها و حلقه ها را میان جام آب به دایره راست می چرخاند. درهمین لحظه صدای ارتعاش اشیای روحانی شده نقره یی که با دیوار معمولاً نگاره شده ای جام میسی آهنگ خوش و روحانی مخصوص شب چهارده را در می آورد، به فضای اتاق می پیچد. بیری در حالی هیچ یکی از انگشترها و یا حلقه های انداخته شده میان جام آب را نمی شناسد، صرف با یکنوع اشراق غریب، یکی از اشیای داخل جام را با دست راست می گیرد. آن را در می آورد و می دهد به جماعت نیت کنندگان که تا این لحظه در انتظار اینکه انگشتر مال چه کسی خواهد بود، دست های شان را با شعف و یا نگرانی مخصوصی به هم مالیده اند. در نور چراغ نفتی انگشتر و یا حلقه ای که با دست بیری از جام میسی بیرون آمده است، معلوم می شود مالی کیست. پس از اینکه صاحب انگشتر و یا حلقه نیت خود را گرفت، یکی از اشتراک کنندگان که از درجه فهم و تعبیرها بهتر از همه است، برای تعبیر کردن غزل انتخاب می شود. فرد مذکور با حوصله مندی تمام، غزل را که به نیت همه انگشترها خوانده شد، تعبیر می کند. صاحب فال که اکنون حلقه و یا انگشتر نقره یی خود را در دست دارد، تعبیر فال را به نیت فال منتقل و مطابقت می دهد تا غزل نظر نظر به نیت او، خبر خوش از نیت او داده است یا بد و البته کمترین زمانی است که یک غزل نتواند معنای دقیقی برای نیت بدهد.

به این ترتیب، با هر بار غزل خواندن، بیری یکی از انگشترها و یا حلقه های ریخته شده داخل جام میسی را بیرون می کشد و تعبیر کنندگان، بدون اینکه از نیت کننده خواهان توضیح نیت شوند، غزل را معنا می کنند. اینکه تعبیر کنندگان در نیت نیت کننده چه اندازه دخالت دارند، فرق می کند. اما معمولاً تعبیر کنندگان در تعبیر بیشتر از یک جمله نمی گویند: خوب یا بد. اما صاحب نیت، بطور طبیعی غزل را خود چندین بار پیش خودش زمزمه می کند و معنای آن را با نیت اش تطبیق می دهد.

این بازی فقط ادای یک ساعت تیری و یا شوخی نیست. خیلی هم جدی است. نیت کنندگان به تناسب اعتقاد شان به این آیین، با این غزل ها و انگشترهای نقره یی سرنوشت آینده شان را پیش بینی می کنند. این نیت ها و تعبیرها، نیت کنندگان را شدیداً تحت تأثیر قرار می دهد و آنها نیت های شان را هرگز به شوخی نمی گیرند. از مهم ترین اصول نیت، این است که نیت کننده صرف می تواند یک نیت مشخص داشته باشد. مثلاً یک دوشیزه جوان که آرزویش یافتن یک خواستگار مطابق میل اوست، تنها می تواند نیت بکند آیا او می تواند خواستار ایده ئال اش را پیدا کند! و بعداً پس از خوانش غزل و انتخاب انگشتر نیت شده، او می تواند آن را تعبیر کند و حالی از آینده را دریافت کند.

در اخیر، اینکه تا چه اندازه این نیت ها و فال گیری سنتی، می تواند اعتبار داشته باشد، شاید هیچ کسی نتواند حکم تعیین کند. اگر از خود اشتراک کنندگان چارده پال (نیت گنندگان) بپرسیم، با قطعیت تمام پاسخ خواهند داد به آنچه نیت می کنند و تعبیر می کنند، ایمان دارند.

چارده پال در سالهای اخیر با تغییر سطح زندگی و باورهای مردم، کم و بیش از مُد افتاده است. در بسیاری از دهکده ها، اکنون مراسم چارده پال کمرنگ شده و متأسفانه این آیین زیبا کم کم به فراموشی سپرده می شود. با آنهم، اکنون چارده پال همچنان مخاطبان و طرفداران خود را دارد و در هر شب چهادهم ماه، برگزار می شود. این آیین در لحظه های پایانی خود، برنامه های تفریحی نظیر رقص های دسته جمعی و یا افسانه گویی و قصه پردازی را نیز با خود دارد. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 17:6  توسط مهدی زرتشت  | 

خیام؛ از فلسفه و ادبیات شرق تا فوئنتس؛ ادبیات سرزمین غرب

 

مهدی زرتشت

 هفته­ای که گذشت، دنیای ادبیات شاهد دو رویداد بود، این دو رویداد چیزی نبود جز سالروز طلوع یک ستاره و روز خاموش شدن یک ستاره در دنیای ادبیات.

پنج شنبه 28 ام ثور یا اردبهشت ماه، سالروز تولد غیاث الدین ابوالفتح بن ابراهیم خیام نیشابوری (سال 428 خورشیدی) بود. در کشور ایران این روز را به نام «روز خیام» نامگذاری کرده و در این روز از تولد حضرت خیام بزرگداشت به عمل آمد. ما به درستی نمی دانیم، شاید در بسیاری از کشورها بخصوص کشور روسیه و کشورهای غربی، از سالروز تولد حضرت خیام اگرچه نه طی محفل های رسمی، اما در مجالس و محافل ادبی و هنری حتماً گرامیداشتی به عمل آمده است. زیرا خیام دیگر خداوندگار اندیشه منحصر به فرد است. خیام متعلق به یک فرقه و یا کشور و یا ملت خاص نیست. خیام متعلق به همه است. فروغ اندیشه او بر تمام آسمان پهناور هنر و ادبیات می تابد، طلوع پرحرارتش سرزمین همه عاشقان راه تفکر میان بود و نبود را روشن می سازد و اندیشه اش در قالب زیباترین رباعیات، دنیای پوچ و عالم سرخورده همه بدبینان را امید دیگری می دهد و مداوایی می شود برای زدودن لحظه های ویرانگر پوچی و این همه عبث بودن پایدار. ولی در جریان همین هفته، نویسنده نامدار آمریکایی لاتین و یکی از ستاره های ادبیات جهان پس از اندک زمان بیماری، در سن 83 سالگی زندگی اش را بدرود گفت: کارلوس فوئنتس نویسنده سرشناس اسپانیولی زبان اهل مکزیک متولد 1928 م.

 خیام

چه بگوییم از تاریخ تولد و یا زندگینامه نابغه سرزمین شرق که افکارش به جای اینکه کهنه شود و یا از مد بیفتد، روز به روز پیروان و طرفداران بیشتری پیدا می کند. زندگینامه خیام، مقصود ما نیست. حضور خیام در زندگی فرد فرد افراد ما مهم است. اینکه خیام کیست و چه پاسخی برای تمام سوالهای ما پیش کشیده است و فلسفه اش تا چه اندازه می تواند پاسخگوی دغدغه های نفسگیر ما باشد. مهم ترین کارهایی که خیام انجام داد، تحقیقات او در ریاضیات، نجوم و ستاره شناسی بود. اما امروز دیگر شهرت خیام فقط در ادبیات است. در اشعار فلسفی اش که در قالب رباعیات بیان شده است.

اما خیام در سرزمین خود هنوز ناشناخته است و از نظرها دور. زیرا فلسفه ی او و اعتقاد او نسبت به هستی و پرسش های عمیق و گاه بدبینانه ی او که از حوزه فزیک تا میتافزیک را در بر می گیرد، خدشه جبران ناپذیری را بر بسیاری از باورهای دینی وارد می کرد و می کند. از این رو در طول سالیان دراز یعنی از زمان زندگی او در سده های پنجم خورشیدی تا اکنون مطرح نبوده و گاه حتا زیر چوب تکفیر و الحاد قرار گرفته است. بگذریم از اینها، اما در غرب خیام فیلسوف بزرگی قلمداد می شود که اندیشه اش در قالب زیباترین رباعیات، به بسیاری از پرسش های مردم پاسخ می دهد.

چنانچه گفته شده است، خیام از زمانی مورد توجه جامعه غربی قرار گرفت که رباعیاتش به زبان انگلیسی ترجمه شد. ادوارد فیترجرالد ادیب و مترجم انگلیسی نخستین کسی بود که دست به ترجمه رباعیات خیام زد. خیام دقیقاً از همین زمان در غرب شناخته شد و با شتاب تمام مورد توجه قرار گرفت تا جایی همه کس بخشی از رباعیاتی او را در حافظه خود سپرده اند و شب و روز با خود شان زمزمه می کنند. همین طور، تازگی ها دریافتم این فیلسوف و نابغه شرقی به همان اندازه که در غرب محبوبیت دارد، در کشور روسیه بیشتر. به گزارش بی بی سی: «اولین مجموعه داستانی بلند از زندگی حکیم عمر خیام توسط دو کارگردان روس ساخته شده و آماده پخش است.» این در حالی است که گفته می شود علاوه بر ترجمه های رباعیات این حکیم بزرگ، کتابهای زیادی در شرح رباعیات و زندگی او نوشته شده است و همه با علاقمندی خاصی، خیام می خوانند. بنابراین، مخاطبان و علاقمندان اصلی خیام را باید در آن سوی مرز از زادگاه او جستجو کرد. و به نظر می رسد اندیشه خیام و فلسفه او، مخاطبی در جامعه ای ندارد که نسل اندر نسل در سنت بسر می برند. زیرا سوالاتی که حضرت خیام مطرح می کند، نوع نگرش عمیق از مسأله بود و نبود تا راه چاره ای برای فرار از این همه پوچی است. پوچی و عبث بودنی که خیام بیشتر از همه به آن پی برده و در پی مداوای آن بود:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/ وین حل معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو/ چون پرده بر افتد نه تو می مانی و نه من

***

دریاب که از روح جدا خواهی رفت/ در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای/ خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

***

گاهی از این هم فراتر می رود:

بر من قلم قضا چو بی من رانند/ پس نیک و بدش چرا ز من می دانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو/ فردا به چی حجتم به داور خوانند

***

و شکاکیت پایداری که در برابر باورهای دینی، همچون کوه قد می­کشد:

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد/ در پای اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی/ کاحوال مسافران عالم چون شد

و تصویر مادی از سرنوشت بشر:

در کارگه کوزه گران رفتم دوش/ دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگه یکی کوزه بر آورد خروش/ کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست/ بی باده ی گلرنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه خاک ما تماشاه گه کیست

ما تنها همین قدر گفته می توانیم که فلسفه خیام زمان و مکان نمی شناسد. علاقمندان او نه جامعه دینی بلکه جامعه مدرن غربی و روسیه و امثال آنهاست. زیرا فلسفه خیام ضمن جستجوی راهی برای زندگی بهتر و شادمانه تر، عمیق ترین سوال ها و همین طور جواب ها را برای دغدغه های بشر امروزی پیش می کشد. از سویی، رباعیات او زیباترین رباعیاتی است که تا اکنون سروده شده است و صنایع شگفت و استادانه ادبی را در خود گنجانده است. از این رو، خیام پایدار خواهد ماند در دو دنیای فلسفه و ادبیات.

 کارلوس فوئنتس

فوئنتس یکی از ضلع های مثلث ادبیات آمریکای لاتین در دهه حاضر است. بنا به گفته ای: یکی از «غول های ادبی» ادبیات آمریکا لاتین در کنار دو نویسنده ای که اکنون زنده است و هردو در اوج شهرت: گابریل گارسیا مارکز و ماریوبارگاس یوسا. اما فوئنتس با تمام شهرت و محبوبیت خود در دنیای ادبیات (رمان) نتوانست همچون دو غول ادبی هموطن اش و همدوره اش مارکز و یوسا بزرگترین جایزه ادبی (جایزه ادبیات نوبل) را ببرد. البته شاید حق با منتقدی است که می گوید: خیلی مهم نیست. جایزه نوبل نمی تواند چیزی به اعتبار یک نویسنده بیفزاید یا چیزی از اعتبار او را کم کند. زیرا در دنیای ادبیات بزرگان زیادی بودند که در سراسر عمر نتوانستند نوبل دریافت کنند همچون لئوتولستوی، چارلیز دیکنز، انوره دو بالزاک، مارسل پروست و... اما نه چیزی از شهرت آنها کاسته شد و نه از محبوبیت و اعتبار آنها. بلکه نام فوئنتس در کنار نویسندگان یک نسل پیش آمریکا لاتین همچون بورخس، کورتاسار، اکتاویوپاز... قرار دارد.

تا اکنون بسیاری از آثار فوئنتس توسط مترجمین برجسته ایرانی، به زبان فارسی ترجمه شده اند. بخصوص دو مترجم برجسته زبان فارسی: مهدی سحابی و عبدالله کوثری.

رمان­های فوئنتس: [1]

(۱۹۵۸) یک جای روشن و تمیز، La Región Más Transparente - Where the Air is Clear

(۱۹۶۱) آسوده خاطر، The Good Conscienc، ترجمهٔ محمد امین لاهیجی

(۱۹۶۱) آئورا، Aura (Fuentes)|Aura، ترجمهٔ عبدالله کوثری، نشر نی

(۱۹۶۲) مرگ آرتیمو کروز، The Death of Artemio Cruz، ترجمهٔ مهدی سحابی، نشر نگاه

(۱۹۶۷) پوست انداختن، A Change of Skin، ترجمهٔ عبدالله کوثری، نشر آگاه

(۱۹۶۷) مکان مقدس، Holy Place - Zona sagrada

(۱۹۶۹) تولد(کتاب)، Cumpleaños - Birthday

(۱۹۷۵) سرزمین ما، Terra Nostra

(۱۹۷۸) سر هیدرا، La cabeza de la hidra - Hydra Head، ترجمهٔ کاوه میرعباسی، نشر آگاه

(۱۹۸۰) آب سوخته، Agua quemada - Burnt Water، ترجمهٔ علی اکبر فلاحی، نشر ققنوس

(۱۹۸۰) خویشاوندان دور، Una familia lejana "Also known as" - Distant Relations، ترجمهٔ مصطفی مفیدی، نشر نیلوفر

(۱۹۸۲) Orquídeas a la luz de la luna

(۱۹۸۵) گرینگوی پیر، Gringo viejo - The Old Gringo، ترجمهٔ عبدالله کوثری، نشر طرح نو

(۱۹۸۷) Cristóbal Nonato - Christopher Unborn

Ceremonias del alba (۱۹۸۷) * The Campaign (۱۹۹۲) *

 (۱۹۹۴) درخت پرتقال، The Orange Tree- El naranjo

(۱۹۹۵) Diana: the Goddess Who Hunts Alone- Diana o la cazadora solitaria

(۱۹۹۶)The Crystal Frontier - La frontera de cristal

(۱۹۹۶) A New Time for Mexico

(۱۹۹۹) The Years With Laura Diaz - Los años con Laura Díaz

(۱۹۹۹) لائور ادیاس، Los años con Laura Díaz - The Years With Laura Diaz، ترجمهٔ اسدالله امرائی، نشر کتابسرای تندیس

(۲۰۰۱) اینس، Inez - Instinto de Inez، ترجمهٔ اسدالله امرایی، نشر مروارید

(۲۰۰۳) The Eagle's Throne- La Silla del Águila

(۲۰۰۶) خانواده‌های خوشبخت، Happy Families- Todas las Familias Felices

(۲۰۰۸) La Voluntad y la Fortuna

به علاوه، تعداد زیادی داستان های کوتاه و مقالات سیاسی نیز نوشته است. اما شهرت او در ادبیات است همین. امروز هر علاقمند ادبیات داستانی، فوئنتس را ادیب می شناسند نه سیاستمدار.

از جمله آثار او که به زبان فارسی برگردان شده است، اما تا اکنون متأسفانه جز سه و یا چهار رمان او در قفسه کتابخانه های کابل و سایر کتابخانه کشور، دیده نمی شود تا علاقمندان رمان و ادبیات، با فوئنتس و در کل با نویسندگان مطرح اسپانیولی زبان آمریکای لاتین، آشنا شوند. با وجود این، اما نمی توان علاقه فراوان به مطالعه ادبیات غرب در میان جوانان و جماعت فرهنگی کشور را انکار کرد.

---------------

1-     دانشنامه آزاد ویکی پیدیا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 17:52  توسط مهدی زرتشت  | 

Из истории города Бамиан и скульптуры Будды

 

В центре Афганистана находится очень старый, знаменитый город, который называется Бамиан. Город Бамиан знают не только в Афганистане, но и в других странах мира. Ежегодно сюда приезжают туристы из разных уголков мира, чтобы посетить эти исторические места.

Территория этого города составляет 17414 квадратных киллометров, почти 281 тысяча человек проживают в этом городе, в основном Хазары по национальности.

На древнеперсидском языке в религиозной книге Авеста упоминается город Бамиан. Памятник Будды, который находится в Бамиане, был создан в честь императора Кошани и его семьи. Также в этот период началась Исламская эпоха в истории Афганистана. Афганистан в тот период назывался Хорасана.

      Известные старинные места в городе Бамиан называются Захак, Гулгула и  озеро «Банд-и-Амир». Сегодня это важнейшее культурно-историческое достояние Афганистана.

Здесь есть два огромных памятника: Сальсал и Шамама. Это первые каменные скульптуры, история которых уходит  в 4 тысячелетие д.н.э. Эти памятники строили в сердце невысокой горы. Сальсал - это большая скульптура высотой 53 метра и Шамама - это маленькая скульптура высотаай 35 метров.

Но в 2001 году Талибанский режим разрушил эти исторические места. Их основной целью было уничтожение Хазарской культуры и истории.

Народ Афганистана и охраняет эти памятники от разрушений, чтобы наши потомки могли знать историю своего государства.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:54  توسط مهدی زرتشت  | 

روز جهانی کارگر و درصد بالای کارگران بدون کار

مهدی زرتشت

 پیشینه

قرار بود اول ماه می 1884 دولت وقت ایالات متحده آمریکا کاهش ساعات کاری از ده ساعت به هشت ساعت در روز را به اجرا د آورد. کارگران فقیر که انتظار این روز را داشتند، اما سرانجام هیچ کاری برای آنها انجام نشد. ساعت کاری کم نشد و وعده ای که داده شده بود، عملی نگردید. کارگران در اول ماه می، دست به اعتصاب زدند و تقریباً در هزار و دو صد کارخانه اعتصاب صورت گرفت. این اعتراض که مرکز آن شهر شیکاگو بود، جمعت آن چیزی در حدود صد هزار کارگر می رسید.  کارگران اعتصابی در یک محل جمع شده و با سر دادن شعارها صدای اعتراض شان را بلند کردند. پلیس برای متفرق کردن جمعت کارگران، تلاش های شان را روی دست گرفت. اما در شروع این تظاهرات کارگری با انفجاری همراه بود که طی آن یک مأمور پلیس کشته شد و شماری نیز از دو طرف زخمی شدند. وقوع این حادثه سبب شد تا پلیس دست به تیر اندازی به سوی جمعت تظاهرکنندگان کارگر بزند. سرانجام پلیس به توسط گشودن آتش به روی تظاهر کنندگان جمعت آنان را متفرق ساخت و چندین تن را که مسبب اصلی برگزاری این تظاهرات می دانستند، دستگیر کردند. از جمله دستگیر شدگان که تعداد آنها به هشت تن می رسید، تنها فقط دو تن از آنان با حبس پانزده سال محکوم گردید و شش تن دیگر به اعدام محکوم شدند. از میان این شش تن، یکی هم قبل از اجرای حکم خود کشی کرد و پنج تن دیگر نیز اعدام شدند. با پخش این اخبار به سایر کشورهای جهان، کم کم مراسم یادبود از قربانیان جمعت کارگر در شیکاگوی آمریکا، به اجرا در آمد. این مراسم یادبود به اثر تکرار، سرانجام اول ماه می "روز جهانی کارگر" نام گرفت. این روز بخصوص در کشورهای سوسیالیستی و کمونیستی با برپایی تظاهرات های گسترده و شعارهای "زنده باد کارگر" گرامی داشت شد. از آنجایی که اسامی شش تن از مسببین تظاهرات و اعتصاب کارگری آمریکا، آلمانی بودند، کشور آلمان به سال 1933 اول می را "روز ملی" و تعطیلی عمومی اعلام کرد. (1)

 

افغانستان و روز جهانی کارگر

سالها جنگ و خشونت، تمام زیر ساخت های کشور را ویران کرده است. پیامده های ناگوار سالها جنگ، بیش از آنچه است که تصور می شود. یکی از مهم ترین پیامدهای ناگور آن، فقر اقتصادی و عدم اشتغال برای کارگران کشور است. بر طبق آمارهای رسمی، هم اکنون «سی درصد» از جمعیت کشور زیر خط فقر زندگی می کنند که همه از طبقات تهی دست و خانواده های کارگر است.  

سیمای پرچین و افسرده و ایمان مقاوم کارگران سر فلکه های شهر کابل را هر روز مشاهده می کنیم. هر روز فلکه ها محل تجمع صدها کارگران تهی دست و بدون اشتغال هستند. کارگرها حتا ساعت ها و روزها و هفته ها روزگار شان را سر فلکه سپری می کنند بدون اینکه کاری گیر بیاورند. شماری از آنها نیز که بخت یاری شان می کند، تنها برای چند روز در جایی کار می کنند آنهم با مزد ناچیز. حتا کارگرانی هست که نمی توانند یک روز از هفته را کار کنند. در حالی که فرزندانی که بی صبرانه انتظار نان را می کشند، در گرسنگی به سر می برند.

اکنون با گذشت یک دهه از حکومت پساطالبانی، وضعیت کار و اشتغال خراب است و هیچ بهبودی نیافته است. حتا با گذشت هر روز به تعداد جمعت بیکار کارگران اضافه می شود. هنوز کارخانه ها تأسیس نشده است، تعداد کارگاه های فعال و نیمه فعال در مقایسه به عدد کارگران خیلی اندک و ناچیز است. گذشته از آن، اکنون گزارش ها و آمارها نشان می دهد که جمعت کارگران به دلیل مشکلات اقتصادی و عدم زمینه مناسب کار و درآمد از طریق کشاورزی و صنایع دستی، هر روز به شهرها و بخصوص شهر کابل روی می آورند. وجود نا امنی های گسترده در سراسر کشور نیز باعث شده است تا زمینه اشتغال برای کارگران تنگ تر و محدودتر شود. به این ترتیب در حال حاضر با گذشت هر روز به جمعت بدون شغل کارگران اضافه می شود. فلکه های کابل محل تجمع صدها جوان، میانسال و کهن سال جمعت کارگران است. اکثر آنها حتا از دستمزد ناچیزی که در قبال دو روز یا سه روز کار در هفته به دست می آورند، ناراضی اند.  

 

پیامدها

طبق آمارهای رسمی اکنون در حدود «سه میلیون» از جمعت سی میلیونی کشور در بیکاری مطلق به سر می برند. بدون شک زندگی در نبود شغل و کار به عنوان تنها راه کسب درآمد و وسیله گذراندن زندگی، خیلی سخت و دشوار است. فقر دامنگیر ناشی از بیکاری و عدم درآمد کافی برای خانواده ها، یکی از بزرگترین آفت هایی است که دامنگر شهروندان کشور بخصوص شهروندانی شده است که از روستاها به شهرها پناه آورده اند. عدم شغل و کار به تعداد جمعت کارگران بدون شغل افزوده است، اکثر طبقه کارگر، آنقدر فقیر اند که نان خوردن خود را ندارند و خانواده های شان در گرسنگی و لحظه های رقت انگیزی، روز و شب می گذرانند، کارگران به دلیل نبود شغل و سپری کردن روزهای سخت بیکاری سر فلکه ها و سرک ها، تحت فشار شدید روحی و روانی به سر می برند، جماعتی از کارگران از توهین و تحقیر طبقات بالاتر از خود شان شکایت دارند، عده ای بیشتری از آنها هیچ امیدی به بهود وضعیت شان و وضعیت عمومی شهروندان کشور ندارند، چشم ها و نگاه های آنان پر از فقر و ناامیدی و فلاکت اسفباری است و در کل، شرح وضعیت اسفبار آنان را چند سطر و چند صفحه کافی نیست.

اما پیامدهای این همه بیکاری و عدم اشتغال خیلی ناگوارتر از همه است. بیکاری و عدم شغل برای خانواده های مربوط به طبقه زیردست در کنار مسأله نبود امنیت، باعث شده است با وجود مشقات فراوان، خانواده دست به مهاجرت های داخلی و خارجی بزنند. مهاجرت های که با سختی های فراوان همراه است. مهاجرت هایی که زندگی را در غربت تلخ تر از همیشه می کند و اکثر از آنان در در برزخ تحقیر و توهین و بهره کشی قرار می دهد.

یکی دیگر از پیامدهای بیکاری، رو آوردن تعدادی از جوانان کارگر به مواد مخدر است. اکنون افزایش آمار معتادین در سراسر کشور بخصوص شهر کابل، تهدید بزرگی است. وقتی از آنها مصاحبه ای گرفته شود و دلیل روی آوردن آنها به مواد مخدر پرسیده شود، اکثریت قریب به کل آنها، بیکاری و عدم اشتغال را تنها دلیلی برای رو آوردن شان به مواد مخدر می دانند. شاید حق با آنهاست. زیرا حجم بزرگ آن همه تیره بختی و فشارهای سنگین روزها بیکاری و عدم اشتغال و نبود کوچکترین درآمد به هدف اداره زندگی، روان آنها را تا آنجا خدشه دار کرده و آسیب رسانده است که ناگزیر برای فرار از لحظه های سخت و دشوار آن همه بیکاری و فشارهای روانی، به مصرف مواد مخدر به عنوان داروی فراموشی رنج ها، روی آورند. عده از آنها نیز برگشتگان عالم مهاجرت اند که در عالم کارگری، تحت فشارهای شدید روانی، به مصرف مواد مخدر روی آروده اند.  

از سویی نارضایتی عمومی میان طبقات کارگر ناشی از دستمزد پایین، مشخص نبودن ساعات کاری، برخوردهای توهین آمیز نسبت به آنها و نبود امکانات و سهولت های کاری و شغلی، از سوی دیگر باعث به میان آمدن شکاف بی اعتمادی میان دولت و کارگران کشور شده است. کارگران از وجود وضعیت حاکم، به شدت ناراضی اند و به شدت خواهان اصلاحات هستند.

 

احساس مسئولیت

تنها طبقه کارگر نیست که از وجود وضعیت ناخوشایند، رنج می برند. تنها کارگران به بیکاری و عدم شغل و ساعت های طولانی کار و مشخص نبودن ساعات کاری و فشارهای روانی ناشی از آن، مواجه نیستند؛ بلکه سالانه به تعداد صدها تن دانشجویی که از دانشگاه های کشور فارغ الحتصیل می گردند، نیز بکار می مانند. تنها عده کمی از طبقات کارگر و جوانان دانشجوی تازه فارغ التحصیل اگر شغلی و کاری هم گیر می آورند، در مقابل ساعت ها کار و مزد ناچیز، مورد بهره کشی کارفرما ها قرار می گیرند. آنها مجبور اند با تحمل ساعت های کار بدون احساس خستگی، مزد ناچیزی بدست بیاورند و از آنجایی که اکنون بیکاری در سراسر کشور تبدیل به یک واقعیت آشکار شده است، نمی توانند دست به اعتصاب، اعتراض و یا ترک شغل بزنند. چرا که شرکت ها و کارفرماها خیلی خوب از وضعیت موجود به نفع خود سود جسته اند و می دانند که چگونه از تراکم جمعیت بدون شغل و عدم فرصت های اشتغال در کشور، به نفع خود سود ببرند و به بهره کشی بپردازند. عدم موجودیت یک نظام اقتصادی مشخص و دارای نظم و ثبات در کشور باعث شده است تا طبقات کارگر- آنانی که توانسته اند گوی خوشبختی اشتغال را با تحمل مشقات فراوان نصیب شوند- حتا اختیار شخصی شان را از دست بدهند و همچون ماشینی در خدمت کارفرما کار کنند.

بیکاری فزاینده و وضعیت ناگوار طبقات کارگر و دانشجویان بدون شغل، بزرگترین آسیب به پیکر دولت بوده است. درست است که وجود نا امنی ها، فساد اداری و مسأله مصالحه با مخالفین مسلح، فرصت اندیشدن برای بهبود وضعیت طبقات کارگر و اصلاح ساعات کاری و سیستم اقتصادی را از دولت گرفته است، اما نادیده انگاشتن آن، پیامدهای ناگوارتری به دنبال خواهد داشت. چرا که دولت هیچ مشروعیتی ندارد در صورتی که به خیر و صلاح ملت نباشد. دولتی که نتواند رفاه ملتش را فراهم کند، اعتبارش را از دست می دهد. دولت می تواند با تأسیس کارگاه ها و کارخانه ها، و اصلاح سیستم اقتصادی و طرح یک سیستم اقتصادی کارا که بتواند به خیر و صلاح عمومی و گامی بهتر و درست تر در راه توسعه اقتصادی و رفاه همگانی، به این بحران رسیدگی کند.

 

-----------

1-     دانشنامه آزاد ویکی پیدیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:42  توسط مهدی زرتشت  | 

"زایش تراژدی از روح موسیقی" در صدای دمبوره

صفدرعلی ترانه خوان و نوازنده کهنه کار دمبور درگذشت

مهدی زرتشت

 

شاید حق با نیچه بوده که آنقدر بخصوص در زمانش بیشتر از سایرین به موسیقی و اساساً به روح موسیقی توجه داشت، شاید حق با "زایش تراژدی از روح موسیقی" باشد بدون شک. زایش تراژدی از روح موسیقی اگر تنها برای آثار واگنر آهنگساز مشهور آلمانی می بود، که دیگر امروز حتا خریدارانی نداشت. از همه چیز آن اگر بگذریم، ولی از عنوان جذاب و پر معنای او نمی توانیم بگریزیم: «زایش تراژدی از روح موسیقی.»

موسیقی ملی ملیت هزاره در کشور افغانستان، دمبوره است. اما در میان تمام سبک ها و تنوع پارچه های هنری که به توسط هنرمندان هزاره در دره ها و قشلاق ها و دهکده ها و روستاها نواخته شده و به ثبت رسیده است، تنها فقط یک وجه مشترک غالب را می توان یافت و آن همان «زایش تراژدی از روح موسیقی» است. زیرا هنر در تعریف عام خود یک پیام منحصری دارد. هنر در هر حالت حامل یک پیام است در کنار اینکه تا حدودی زیادی با واقعیات زندگی اجتماعی بشر، پیوند گسست ناپذیری را دارد و بر آن تأکید هم می ورزد. بر اساس این، هنر واقعیات زندگی را به تصویر می کشد و بیان می کند. لحن آن، سرود آن، نوای آن، روح نهفته در درون آن و سرانجام سراسر آن همه ملهم از واقعیات ملموس زندگانی افراد و جامعه است. این تأثیر و این بیان واقعیت بخصوص زمانی می تواند بیشتر خودش را نشان دهد که جامعه دچار آسیب، بحران و صحنه های غم انگیزی شده باشد.

اغراق نیست اگر بگوییم سراسر موسیقی هزارگی (یعنی دمبوره) همه زاده دروان خود و دوران عصیان جنگ ها، مصیبت ها و رنج هایی است که از نواحی مختلف برمردمش تحمیل گردید. تاریخ کشور حکایت های غم انگیزی دارد. کمترین خوشی می توان در آن یافت و زیادترین رنج و تراژدی. به این خاطر حتا در میان نسل نوین و تازه کار در عرصه موسیقی دمبوره، این حقیقت خودش را آشکار می کند و می توان روح آن تراژدی را در بیت بیت شعر و در ذره ذره از تارهای دل انگیز دمبوره یافت.

بنابراین وجه غالب از نکبت های روزگار با تمام کم و کاستی اش در هنر موسیقی هزاره به خوبی خودش را ملهم ساخته  که به واسطه آن، تراژدی بزرگی از تار و بیت و لحن دمبوره و خواننده اش جاری می گردد و مخاطب را به شدت تحت تأثیر قرار می دهد.

صفدرعلی یکی از هنرمندان کهنه کار موسیقی هزاره بود که با وجود شهرتش بخصوص در میان هزاره ها، اما اسم ناشناخته و شهرت گمنامی داشت. زیرا همه او را به اسم "آبه میرزا" می شناسند و هنوز نیز شاید حتا از طرفداران ترانه های او، او را به نام "آبه میرزا" بشناسند و این خیلی حیرت انگیز هم نیست. زیرا سراسر زندگی این هنرمند، تراژدی است.

آخرین خبری که از او دریافتم، خیلی ناگوار بود. به همراه یک عکس که سیمای پرچین و نگاه های نافذ و نقاد او را از فاصله های دوری، بر ملا می ساخت. این عکس و گزارش کوتاه توسط یکی از خبرنگاران کشور تهیه شده بود. در گزارش آمده بود که صفدر دیگر اکنون در بستر بیماری است و شور و حال چندانی ندارد. چشمانش فروغ تراژکی دارد و هر روز وضعیت جسمی اش وخیم تر شده می رود. تا اینکه سرانجام دو شب پیش صفدرعلی با تمام ادبارش و تاریخ تراژک و روزگار اسفبارش، وداع کرد و درگذشت. خبر درگذشت این هنرمند گمنام اما کهنه کار، بازتابی در برخی سایت های انترنتی و از جمله در سایت اجتماعی فیس بوک داشت و تعدادی زیادی از علاقمندان او، با ناراحتی پیام های کوتاه تسلیت شان را پای عکس او گذاشته بودند.

 

زندگی نامه مختصر

صفدرعلی که اکنون اسم زادگاه او را نیز در آخر نامش اضافه می کنند: صفدرعلی مالستانی، در روستای "نوده" به دنیا آمد. در آوان جوانی بود که طی محفل های شبانه و جرقه های نخستین از هنر موسیقی هزاره در شهرستان مالستان (مربوط به ولایت غزنی) او با دلارام آشنا شد. دلارامی که بعدها با اسم آبه میرزا مشهور شد و صفدرعلی از آنجایی که توانست صدا و لحن او را به خوبی اجرا کند، در میان مردم صدای او به "آبه میرزا" مشهور شد.

صفدرعلی پس از مدتی فعالیت های هنری در روستایش، مدت بعد از آن به کابل مهاجرت کرد. اواخر دهه پنجاه و اوائل دهه شصت. در کابل نیز به فعالیت های هنری اش ادامه داده و با سایر هنرمندان محلی هزاره از جمله استاد صفدر توکلی فعالیت های مشترکی هنری را اجرا کردند. اما هنگامی که رژیم مخوف طالبان سر از برزخ قبیله و خشونت و توحش بر آورد، او به ناچار کابل را ترک گفت و دوباره به زادگاهش برگشت و اندکی بعد درحالی که کم کم دمبوره را هم کنار گذاشه بود، به شغل آسیابانی مشغول شد. البته او از زمانی فعالیت های هنری اش را محدود کرد و اصلاً کنار گذاشت که دروان آغاز انقلاب اسلامی مردم افغانستان در برابر ارتش شوروی بود. گفته شده است «اقدام جديد او دقيقاً متاثر از فضاي جديد كشور و جوّحاكم بر آن زمان بود. زيرا وي فكر مي كرد كه ديگر روزگار موسيقي و زندگي با دمبوره به سر رسيده و حكم كسي كه بادمبوره سروكار داشته باشد، شايد بالاي دار و يا سال ها زندان باشد. اما نزديكان صفدرعلي مي گويند كه او در اول انقلاب از اين جهت دمبوره را كنار گذاشت تا به گمان خودش با مجاهدين همراهي كرده و پايبندي خود را به وطن دوستي و آرمان هاي ديني و ملي نشان داده باشد...» (1)

اما مسأله این نبود. آنچه دوستان او بعدها گفتند. این دلیل موجه نیست زیرا ارتباطی نمی تواند میان این او امر وجود داشته باشد. به این لحاظ آنچه عیان و آشکار است اینکه هنر بخصوص هنر موسیقی با شکل گیری گروه ها و احزاب اسلام گرا که بیشتر راه افراط را در پیش می گرفتند، صدای شان به شکل بی رحمانه خفه شد. تبلیغات های مذهبی و دینی، در حقیقت همه هنر موسیقی را به حاشیه راند و آن را جرم تلقی کرد. صفدر هم وقتی دست از ترانه و دمبوره کشید، تنها به دلیل حفظ جانش بود. همان گونه که همین گروه های تندرو و افراطی، نسل های بعدی یا به عبارتی نوادگان آبه میرزا را که مشهور به "دختران نوده" بوده، صدای شان را کاملاً خفه کردند. حتا تا هنوز نیز کانسرت ها و محفل های هنری آنها آزاد نیست و نوعی جرمی تلقی می شود. این امر البته در آن زمان سایه سیاه و سنگینی بر آسمان درخشان هنرمندان بود و به زعم این گروه های افراطی هنر پدیده پلشت و هنرمند گویا مفسدین اخلاق اجتماعی بودند. چنانچه گل اندام (آبه میرزا) نیز در یکی از مصاحبه هایش به تلخی می گوید: «صدایم را از من گرفتند...» و الا آخر که تمام زندگی اش بدون مبالغه یک شبیه یک درام غم انگیز از نوع "مادام بوواری" یا "رمانس" و یا هم "خانه ای از شن و مه" است.   

 

زایش تراژدی در صدای دمبوره

دمبوره یک حس تراژکی می دهد. صدای دمبوره که توسط هنرمندان هزاره نواخته می شود، چیزی جز یک درام غم انگیزی نیست. همه آنها چیزی نیست جز حکایت های اسفبار و دردناک از مسائل مختلف زندگی. ولی در پس همه آن وجه غالبی از جنگ، نکبت و آرزوهای از دست رفته زیر یوغ ظلم و ستم و نکبت هایی است که در طول تاریخ بر مردمش تحمیل گردید.

اشعار محلی (دوبیتی ها و غزل ها) که با صدای دمبوره خوانده می شود، تُم غم انگیزی دارد. همه آن چیزی نیست جز یک سری حکایت های غم انگیز از عشق، رستاخیز آرزوها و خوشی ها، آرزوهای برباد رفته، مهجوری، دلتنگی، جست و جویی مفهوم استعلاتری زندگی و آرمان بزرگی انسانی که اکنون دسترسی ناپذیر می نماید.

نوای دلنشین اما تراژک دمبوره و غیچک با صداهای دختران "نوده" تا هنرمندان سایر مناطق هزارستان، همه دنیایی از دلتنگی و جست و جوی آرمان زیبای پرستی با والاترین کمال انسانی و اخلاقی است. در عین حال، لحن و الفاظ غم انگیزی که بطور دردناک از عصرت و عصیان زمانه سخن می گوید و از آن همه سبک سری ها، شکایت می کند:

الا ابرای سیایی پاره پاره/ دلم تنگه از این ملک هزاره

اگر خاطر یارجانم نباشه/ نمی تانم در این ملکا گذاره

یا:

الا ای دمبوره راز جانم/ تویی فریاد قلب ناقرارم

تو گویی درد و غمهای وطن را/ تو گویی ناله های پر محن را

الا ای دمبوره تو دل ستانی/ تو از آبای من باشی نشانی

در بسیاری از این دو بیتی ها و غزلها، حکایت های دردناکی از تاریخ، و از اوضاع زمانه است که مآل مردمان سرزمین اش را بی رحمانه و قصاوتمندانه سرکوب کرده است. «زایش روح تراژدی» از تارهای دمبوره و از اشعار محلی هزارگی تا حد غیر قابل پیمایشی، غم انگیز و دردناک است. هنر نهفته در این تارها، همه تصاویری از غم انگیزترین لحظه های زندگی گذشته و حال است. اما این صداها و هنر همه در پی تحقق رسالت بزرگتر انسانی است. ترسیم یک "اتوپیای" بدور از جنگ، عصرت، عصیان و نکبت و ادبار فاجعه­بار زندگی.

 ----------------------

1-     http://www.takven.page.tl

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:53  توسط مهدی زرتشت  | 

تناسب پوشش هفت­رنگ با سفره رنگین غذای ملی

جشن غذای ملی دانشجویی در آلماتا

گزارش و عکس: مهدی زرتشت

قسمت دوم و پایانی

 

آنهایی که هنوز خیلی خوب به سنت های شان وفادار نمانده اند، بهتر است به محفل شرکت نکنند. این حرف ما نیست. حرف آنهایی است که هنوز به سنت های شان وفادار مانده اند. اینها به کسانی که بدون پوشش سنتی به مراسم آمده اند، زیاد به چشم خوب نگاه نمی کنند. خب، این شوخی نیست، زیرا این جشن نمایش سه عنصر پایدار متعلق به فرهنگ سنتی است: غذا، لباس و موسیقی (ترانه) با عنوان کلی: праздник национальный блюда (جشن غذای ملی).

این جشن به قسم یک آیین در کشور قزاقستان عموماً در مراکز آکادمیک نظیر دانشگاه ها و دانشکده های این کشور برگزار می گردد.

در "جشن غذای ملی" نوروز امسال که در دانشکده آمادگی زبان و ادبیات روسی در دانشگاه الفارابی برگزار گردید، دانشجویان کشورهای کره جنوبی، جاپان، افغانستان، ترکیه، برازیل، آمریکا، تاجکستان، ترکمنستان و شماری دیگر، همه سفره های غذای ملی شان را در فضای باز دوازدهم نوروز پهن کردند.

در وسط این سفره ها، غذاهای ملی کشور ما نیز به چشم می خورد: قابلی، منتو، حلوای شیرین، پلو، بولانی، سوپ گوشت دار و طبق های پر از سیب.

اما لذت واقعی غذاهای ملی دانشجویانی متعلق به کشورهای مختلف، در غذای شان نیست. در ناخنک زدن های عموم دانشجویان و استادان دانشکده است که لابلای ترانه های محلی از سفره اول تا سفره آخر. در این جشن، همه به غذاهای متنوع بی شماری که این یکی برای دیگری کاملاً تازه و جالب است، ناخنکی می زنند و طمع آن را می چشند.

تنوع این غذاها به اندازه ای است که آدم اصلاً نمی تواند یک اسم از آنها را یادبگیرد و یا حتا تلفظ کند. مثل اینکه وقتی دوست ژاپنی از من می پرسد این غذا به چه اسمی یاد می شود، می گویم قابلی. او سه بار تکرار می کند قابلی و یک دقیقه بعد فراموش می کند اسم آن غذا چه بود.

اما در میان تمام غذاها، یک سوپی کره یی به چشم می خورد. از سرزمین افسانه های قدیمی به زعم خودم. دختر خانم دانشجوی که طاقی از ابریشم نیز به تن کرده و خودش را شبیه یکی از شخصیت های سریال "پرنسس جامیونک" ساخته، به هر مخاطبی سفارش می دهد ناخنکی به آن سوپ بزند. ولی دستکم این سوپ نظر خیلی ها را به طرفش جلب کرده و یکی از استادان خوش مشرب دانشکده، با لبخند می گوید: «чёрный суп» یعنی سوپ سیاه. مخلوطی از قارچ های های گیاهی، نشایسته و بعضی مواد دیگر، که در نظر عموم خیلی بیگانه است.  

در این جشن، همه کسان سعی می کنند نوعی پوشش سنتی خود شان را داشته باشند. تمام دانشجویان همچون غذاهای متنوعی که روی سفره ها چیده شده، با لباس های رنگارنگ حضور پیدا می کنند. اکثریت دانشجویان کشور ما نیز با لباس های سنتی به جشن حاضر شده اند: پیراهن تنبان های رنگارنگ، خامک دوزی شده، بعضا کلاه های منگوله دار متعلق به خرده فرهنگ های کشور.

در پایان مراسم، یک هیئت داور که سفره ها را را بررسی می کند، با اندک تشریح، به هریک از گروپ های دانشکده یک گواهینامه تقدیم می کند و پایان محفل با اندکی ترانه و پایکوبی همراه است.

با همه این، اما سفره ما بد نبود. نظر بیشتر دانشجویان و استادان را جلب کرده و هریک با اشتهای نوروزی به غذاهای ملی ما ناخنکی زدند. در میان همه انواع غذاهای ملی ما، دو قلم خریداران بیشتری داشت: منتو و بولانی.

 

گرامیداشت ویژه از نوروز

قزاقستان در کنار سایر کشورهایی که نوروز سنت رسمی فرهنگ آنهاست، با روش ویژه خودش، از جشن نوروز استقبال می کند. می شود گفت تنوع برنامه های نودروزی در قزاقستان، یکی از جذاب ترین چیزهاست که نه تنها خود قزاقی ها به آن ارزش خاصی قائل اند، بلکه هر شهروند آن را دوست دارند و دوست دارند برای دیدن و اشتراک در آن برنامه ها و مراسم ها، با حوصله مندی تمام وقت بگذارند. شاید بشود گفت همین تنوع برنامه های نوروزی است که نوروز مردم همه دوست دارند حتا از هیچ برنامه آن محروم نمانند.

بسیاری از برنامه های دانشگاهی نیز در روزهای نوروز انجام می شود: به نمایش در آمدن انواع رقص های گروهی مربوط به فرهنگ قزاقی ها نظیر بالت و... و همین طور تقدیر از دانشجویان فعال از دانشکده های مختلف و یاد آوری دستآوردهای علمی و فرهنگی.

قبل از برگزاری جشن غذای ملی، مراسم تقدیر از دانشجویان ممتاز دانشگاه های آلماتی در دانشگاه کازگو به عنوان بزرگترین دانشگاه قزاقستان همراه با یک گروه رقص و ترانه برگزار گردید.

اساساً ارزش این برنامه ها در آنجا نهفته است که این کشور گام شتابان به سوی توسعه دارد. در مسیر این راه، تعلیم و تربیه از ارزش و موثریت خاصی برخوردار است که دولت قزاقستان آن را از چشم دور نیانداخته است. فرق اساسی این دانشگاه ها با دانشگاه های افغانستان در این است که اینجا استعداد پروری و انگیزه دهی به دانشجویان است در حالی که در دانشگاه های افغانستان بیشتر انگیزه کشی و استعدادکشی.

در طول ماه و سال، چندین برنامه نظر این، در دانشگاه ها و دانشکده های این کشور به اجرا گذاشته می شود. اما برنامه هایی که مصادف با روزهای عید نوروز است، از شور و هیجان ویژه برخوردار است. مطمئناً یک دانشجوی خارجی که برای اوضاع کشورش همیشه آرزوی بهبودی می نماید، اشک معناداری روی گونه هایش خواهد نشست.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:7  توسط مهدی زرتشت  | 

امیدی که می رود به سرنوشت نکبت بارتری تبدیل می شود

در حاشیه گزارش سازمان دیدبان حقوق بشر

مهدی زرتشت

در میان تمام کشورهای جهان؛ افغانستان اما نام تنها کشوری است که بیشتر آمار خشونت علیه زنان را دارد. این مبالغه نیست. صفحات روزنامه ها و رسانه های صوتی، تصویری نیز همواره گزارش هایی از پدیده خشونت علیه زنان در افغانستان به نشر رسانده اند. به این لحاظ، اکنون افغانستان متأسفانه کشوری است که در کنار فساد گسترده اداری، تولید نود درصدی مواد مخدر، میدان جنگجویانی اکثراً بیگانه و بی هویت به نام ظالب، اما از لحاظ خشونت علیه زنان، در میان کشورهای جهان دارای شهرت است.

خشونت علیه زنان در جامعه به شدت سنتی و خرافاتی افغانستان که فرهنگ قبیله یی و روحیه قبیله سالاری از یکسو آب و خوراک کافی برای به کام بستن خشونت داده است، تا اکنون قربانی های زیادی را گرفته است. سالانه به تعداد ده ها مورد خشونت به شیوه های گوناگون و خیلی دردناک و اسف بار به نشر سپرده می شود. ده ها خانم دست به خودکشی، زنده خود سوزی، فرار و یا محکوم به حبس در میان چهار دیواری های تنگ و تاریک خانه ها می گردند که در آنجا نه عدالت است و نه خدا و نه دادرسی.

در ادامه این روند ناگوار، سازمان دیدبان حقوق بشر طی گزارش مفصل خود از وضعیت زنان بخصوص زنان زندانی در بازداشتگاه های افغانستان، از افزایش میزان خشونت علیه زنان و همین طور عدم دادرسی و رسیدگی به پرونده های آنان بطور عادلانه شکایت کرده است. در این گزارش، از ده ها خانم زندانی مصاحبه گرفته شده و گفته شده است که اکنون «در حدود 400 زندانی زن» به جرم فرار از منزل در بازداشتگاه های افغانستان به سر می برند. این سازمان ضمن انتقاد شدید از دولت و سایرنهادهای عدلی و قضایی افغانستان مبنی بر نادیده گرفتن حقوق زنان و «تبعیض جنیستی» در گزارش خود خواستار آزادی این 400 زن زندانی به جرم فرار از منزل و ارتکاب« جرایم اخلاقی» شده است. گزارش با انتقاد از شیوه برخورد حکومت و نهادهای عدلی و قضایی و همین طور پلیس افغانستان، گفته است که آنان به جای اینکه به داد زنان قربانی برسند، آنها را گرفته و به زندان می اندازند.

اما این واقعاً خبر تازه ای نیست. خوبی کار اینجاست که از بس صفحات روزنامه ها و مجلات و رسانه های صوتی و تصویری از وقوع چنین حوادثی در طول سال پر بوده است، این موضوعات برای هیچ شهروند افغانستانی تا مقام های حکومتی و نهادهای آن، تازگی ندارد. و الا شما فرض کنید اگر این گزارش یا خبر یک مورد از خشونت علیه زنان در کشورهای دیگر به نشر سپرده می شد، جوانب قضیه را کسی نمی توانست پیش بینی کند.

در حالی دو سال قبل قانون منع خشونت علیه زنان در افغانستان به تصویب رسید، اما از آن زمان تا اکنون هیچ گونه تغییری بر سرنوشت زنان در افغانستان رونما نشده است. بست کلی این وضعیت ناگوار، در طول اندک زمان، باعث بروز صدها نوع قضایای حقوق بشری دیگری در افغانستان شده است. هم اکنون نیز به عوض اینکه آمار خشونت ها کم شده برود، با گذشت هر سال، افزوده می شود.

مسأله ای که نمی شود از کنار آن نادیده گذشت، برخورد پلیس و مقام های امنیتی در قدم نخستین اقدام زنان برای فرار از منزل است. اگر یکبار فیلم مستندی که از زندان زنانه بادام باغ کابل تهیه شده است را نگاه کنید، در خواهید یافت، موارد زیادی از این حبس و زندان ها، بدون کمترین دادرسی و تحقیقی، صورت گرفته است. در این فیلم همه چیز آشکار است. به عنوان مثال: دختر در شرف جوانی در زندان به سرمی برد. وقتی از او پرسیده می شود که به چه جرمی به زندان آمده و مجبور است چند سال حبس بکشد، در جواب می گوید که به جرم یک نشست و برخاست عادی با دوست پسرش اکنون زندانی شده است. گذشته از حاشیه قضیه نامبرده، ولی فقط ارتباط ساده او با دوست پسرش بوده که بعد از سخن چینی و به اصطلاح چوغلی همسایه مقام های امنیتی دختر و پسر را بازداشت می کنند و می آورند زندان. آخر این چه قانون مسخره ای است که دختر و پسر نمی توانند یک ارتباط عادی دوستانه داشته باشند!

در گزارش سازمان دیدبان حقوق بشر نیز مسأله ای که به شدت از آن انتقاد شده، زندان کردن آن عده از زنان افغانستانی است که برای فرار از ازدواج های اجباری، ضرب و شتم، بد رفتاری از سوی خانواده ها و هزار قضیه خطرناک دیگر، از خانه به ناچار فرار می کنند و برای نجات جان شان و به امید اینکه قانون به مشکل آنها رسیدگی کند، خود در دام پلیس ها و مأموران امنیتی می افتند. خب، نوعی دید سنتی و شرعی و قبیله ای در آن هنگام باعث می شود که آنها به شمول محاکم و نهادهای عدلی و قضایی، به جای اینکه به مشکل آنها رسیدگی کنند و زندگی آنها را نجات بدهند، آنها را می افگنند به زندان. زیرا در جامعه ای به شدت سنتی، شریعت پسند و قبیله ایی افغانی که در آن به حتا برای تجویز خوشی ها، انتحار و انفجار توصیه می گردد، و به اصطلاح یک نویسنده، فکر مردم هم درگیر یک وجب پیش و یک وجب پس آن است، انتظار هم می رود. فرار زن از منزل، دردید عموم یک ناهنجاری محض تلقی می شود گذشته از اینکه واقعاً تحقیق و بررسی شود چرا دست به این کار زده اند.

بازهم در مستند زندان زنانه بادام باغ، یک مورد از چنین روحیه را می بینیم که تذکر رفت. در شروع فیلم مأمور پلیس که مسئولیت نگهبانی زندان را به عهده دارد، در جواب به خبرنگار یا فیلم ساز می گوید: «آدم های اهل نیستند. اگر آدم های اهل بودند، اکنون در خانه شان بودند...»

اما انتقاد اساسی سازمان دیدبان حقوق بشر، از دولت و نهادهای عدلی و قضایی و مأموران پلیس است. به گفته این سازمان، قانون منع خشونت علیه زنان، اگر روی کاغذ رفته و نافذ شمرده است، اما تا اکنون به صورت درست عملی نشده، و کوچکترین کاری برای بهبودی وضعیت زنان تحت ستم در افغانستان انجام نشده است. گذشته از آن، مأموران پلیس و حتا محاکم افغانستان در برخورد به این قضایا، تبعیض جنسیتی روا می دارند. خب از یکسو گفته می شود این که حرف تازه ای نیست که بشود از شنیدن آن تعجب کرد. وجود سنت ها و نبود خرد و سواد و آگاهی و گستردگی بی سوادی که افغانستان اکنون بلندترین آمار بی سوادی در میان کشورهای جهان را دارد، همه باعث بوجود آمدن چنین وضعیتی شده است. در چنین جامعه ای، حتا قانون هم درست اجرا نمی شود.

با همه این نابهنجاری ها و مشکلات فراگیر، اما به نظر می رسد تا زمانی که سواد و آگاهی جامعه بالا نرفته، محاکم شفاف و عادلانه نگردد و روحیه و افکار عمومی شهروندان تا حکومت و نهادهای آن به اصطلاح اپدیت نگردد، این مشکلات ادامه خواهد داشت. زیرا از یکسو وجود سنت ها و تفسیرهای متفاوت از آموزه های دینی و مذهبی و روحیه به شدت قبیله ای انسانهای افغانستانی که در آن کمترین فروغی از حاکمیت عقل و خرد و سواد و آگاهی یافت نمی شود، به ادامه این روند، دوام و بقا داده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:20  توسط مهدی زرتشت  | 

سیب­های شیرین آلماتا

(تجلیل از نوروز در قزاقستان)

گزارش و عکس: مهدی زرتشت

 

نوروز؛ آغاز نفس های تازه برای زندگی

اول حمل، آغاز سال جدید خورشیدی است. آغاز سال جدید در ثانیه مشخصی اتفاق می افتد که آن لحظه را "لحظه تحویل سال" می گویند. مطابق علم کیهان شناسی، زمین- این کره بزرگ با سه قطعه آب و یک حصه خشکه- طی حرکت انتقالی خود، پس از سه صد و شصت و شش روز و چند ساعت و ثانیه، حرکت انتقالی خود را به پایان می رساند و بعد، سال جدید شروع می شود. درست درهمین ثانیه که لحظه تحویل سال است، نوروز در فرهنگ اسلامی با دعای: یا مقلب القلوب والابصار/ یا مدبرالیل والنهار/ یا محول الحول والاحوال/ حول حالنا الی احسن الحال، شروع می شود. پیروان این آیین بزرگ و این سنت اجتماعی و فرهنگی، سال جدید شان را با هزار امید و آرزو، با برنامه های متنوعی شروع می کنند.

زمین طی حرکت انتقالی خود به دور خورشید، چهار فصل متمایزی از سال را پدید می آورد که هرکدام خصوصیات و تعریف مشخص خود را دارند و همین طور زیبای خاص خود را. اما فصلی که ابتدای آن لحظه تحویل سال نو خورشیدی است، فصل بهار است. بهار یعنی سرسبزترین و زیباترین فصلی از سال. فصلی که گلهای باغچه و سبزه زارهای دشت و صحرا و مزرعه و باغ، همه حیات تازه می گیرند و سر از خاک بر می آورند، فصلی از شروع آرزوها و امیدهای دور و دراز و خیالات لطیف و شاعرانه با حال و هوس رمانتیک از زیبایی های نهفته در زندگی درون طبیعت.

نوروز به عنوان یک آیین بزرگ تاریخی و فرهنگی، که گستره آن شامل چندین کشور می شود، چند سال پیش نیز از سوی سازمان فرهنگی یونسکو ثبت گردید. این جشن بزرگ فرهنگی، در کشورهای آسیای میانه، به خوبی تجلیل می گردد. کشورهای ایران، افغانستان، تاجکستان، قزاقستان، ازبکستان، و بسیاری دیگر از این کشورها، نوروز را با حال و هوا و شور و شوق خاصی تجلیل می کنند. زیرا این تنها فصلی از سال است که زمین این دهکده مشترک جماعت انسانی، طی چندصد روز و چند ساعت و ثانیه گردش به دور خورشید یعنی مرکز نظامی شمسی، مأموریت اش را تکمیل می کند و دوباره در همین لحظه، آغاز می کند. این گردش ادامه دارد تا آنجایی که پایانش بر هیچ کسی معلوم نیست.

اما؛ در این فصل تنها سبزه ها، گلها و باغچه ها پر از گل و شادی نیست، انسانها نیز حیات تازه از سر می گیرند. جنده برافراشتن افغانستان با حال و هوای نوروزی، بزرگترین آرمانها و پیش گویی های یکسال جاری را برای مردمش دارد. همین طور سفره "هفت سین" و سایربرنامه های نوروزی.

 

نوروز در قزاقستان

قزاقستان نیز یکی از کشورهایی است که از نوروز این آیین باستانی و این فرهنگ بزرگ اجتماعی، با حال و هوای خاصی تجلیل می کند.

در سراسر شهروهای قزاقستان، آمادگی ها برای تجلیل از سال نور خورشیدی، از چند روز قبل آغاز می شود: سر و سامان دادن خانه (که در افغانستان به اسم زیبای خانه تکانی یاد می شود)، تدارک سفره هفت سین، آراسته ساختن آن و آراسته ساختن مراکز علمی و فرهنگی و حتا دفاتر رسمی کار با ساز و برگ های مخصوص، لبخندهای نوروزی نشسته بر لبان همه مردم از پیر تا جوان و زن و مرد تا دیگر برنامه های خاصی نوروزی که به آن اشاره خواهد شد.

تجلیل از نوروز، در کشور قزاقستان یکی از جشن های ملی و رسمی این کشور محسوب می شود. برای چند روز، دانشگاه ها، مکاتب و ادارات کاری تعطیل می شود و همه به گذراندن ساعت های خوشی از جشن نوروزی مشغول اند. بسیاری از مردم در این روز، به یکدیگر هدیه می دهند همانند سال نو میلادی و روز جهانی زن. و سال نو را از شبکه های اجتماعی انترنیتی تا تلفن و نامه و پست کارت و ملاقات ها و دید و بازدیدهای دوستانه و عاشقانه از محافل گرفته تا شب گردی ها در پارک های خلوت با چراغ های زینتی و خیابان های ترو تمیز و نم خورده از باران نوروزی، به یکدیگر تبریک می گویند.

 

جشن نوروزی در شهر "پدر سیب ها"

سیب های آلماتی شیرین است، طعم شیرین آن را نه تنها در جنس سیب هایی می بینید که با رنگ زرد و سرخش، روی شاخه های درخت می رویند؛ بلکه طعم زیبای آن، از معنای نهفته اش درون این شهر است: آلماتی مشتق از دو کلمه آلما (Алма) در زبان قزاقی به معنای سیب و اته (Ате) به معنای پدر. آلماتی یعنی پدر سیب ها. ولی شور و هیجان شهر پدر سیب ها، بخصوص در شب های نوروزی، یکی از جالب ترین لحظه های زندگی هر آدم می تواند باشد. عموماً جشن نوروزی در این شهر، جلوه های گوناگونی دارد. تنوع برنامه های نوروزی، از جالب ترین لحظه هایی است که در طول سال و ماه به اجرا گذاشته می شود. با وجود این، اما نوروز در این شهر و کشور قزاقستان، برنامه های ویژه خودش را دارد:

 

برنامه های ویژه نوروزی  

اجرای کنسرت های نوروزی با تنوع خاص اش، یکی از جالب انگیزترین برنامه های نوروزی در کشور قزاقستان و از آن گذشته در شهر آلماتی است. عموم گروه های هنری با رقص و پایکوبی در جریان کنسرت ها و ترانه سرایی های نوروزی، اما ترانه «آلماتا- آلماتا» را چندین بار تکرار می کنند که هیجان این ترانه، تمام حاضرین در کنسرت ها را که عموما در میدان های بزرگ (площадь)  و چهار راه ها برگزار می شوند، به شور می آورد.

در سال جدید خورشیدی (جشن نوروز) تقریباً هر شب به مدت 15 روز در نقاط مختلف از شهر، کنسرت ها و پایکوبی  و بخصوص جوانان این شهر، با علاقه خاص، حضور پیدا می کنند. هم اکنون برای سه روز متوالی است که نصف روز در میدان های وسیع میان چهار راهها، کنسرت های نوروزی بی وقفه ادامه دارد.

علاوه بر آن، اجرای کنسرت های محلی با آله رسمی موسیقی این کشور یعنی دمبوره در سالن های بزرگ دانشگاه و دانشکده ها، و رقص های آرام دختر و پسر با ترانه هایی آرامی که به فضای مجلس پخش می گردد، از مهم ترین برنامه های نوروزی دراین کشور است.

همچنان، سفره هفت سین و چیدن غذای ملی و محلی این کشور، نیز از دیگر برنامه های جشن نوروزی است. علاوه بر آن، دانشجویانی که از کشورهای مختلف در دانشگاه های شهر آلماتی درس می خوانند، نیز ملزم اند در روز نوروز، غذاهای محلی و ملی شان را روی سفره بچینند.

گردش های دسته جمعی از خانواده گرفته تا جماعت دوستان دانشگاهی و هم کلاسی ها و گردش های دو نفره عاشقانه در پارک ها و تفریح گاه های وسیع و زیبا نظیر میدیو و کوه های آله تاو در نقاط جنوب شهر، نیز از برنامه های نوروزی است. اسکی روی برف و اسکی روی یخ، ورق بازی و برگزاری نمایشگاه های عکس و نقاشی، نیز از برنامه های نوروزی در شهر آلماتی و سراسر قزاقستان است.

   

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 16:19  توسط مهدی زرتشت  | 

 در دفاع از قانون یا هرج و مرج؟

قسمت دوم و پایانی

با تکرار این سخن که هر کشوری، نظم و نسق و قانون مربوط به خودش را دارد، هرگونه عدول از این قانون نوعی ناهنجاری محسوب شده و با این حساب وقتی هم این قوانین از سوی یک شهروند خارجی که توجیهی هم برایش درست کند، مورد بی احترامی و تعرض واقع شود، آن زمان نوعی هرج و مرج بوجود می آید. زیرا اگر قرار باشد در میان جماعت انسانی هر فرد در مقابل جامعه ای که در میان آن زندگی می کند، قانون و آداب خاص خودش را پیاده کند و نظم عمومی را نیز قربانی سلیقه ها و خواست های شخصی خودش بکند، نظم کلی به هم خورده امنیت، سلامت و کرامت آن جامعه در معرض خطر قرار می گیرد.

یکی از ناهنجاری ها و مشکل سازی های دانشجویان افغانستانی در کشور قزاقستان این است که یک تعداد از این دانشجویان سعی دارند همان آداب و رسومی را در کشور قزاقستان- در خوابگاه و دانشگاه و محیط آکادمیک آن- عملی کنند که در کشورش انجام می دادند. به سخن دیگر، یک تعداد از این دانشجویان سعی دارند با زیر پا گذاشتن نظم و قانون محفوظ و پذیرفته شده قزاقستان، قانون سلیقه ای و کاملاً شخصی- که مربوط به زندگی  شخصی شان می شود- را جای گزین کند و توقع هم دارند که باید این کار بشود:

در افغانستان روزهای جمعه ادارات و مراکز تعلیمی بصورت رسمی تعطیل است. همین طور برخی کشورهای دیگر نیز روز جمعه را تعطیلی رسمی دارند. شماری دیگر از کشورها روز یکشنبه را تعطیلی رسمی پذیرفته اند حالا اینکه به چه دلیل و روی کدام حسابی، موضوع اشاره نیست. بر این اساس، یک تعداد از دانشجویان افغانستانی بارها صدای اعتراض شان را بلند نموده، بصورت فردی و گروهی با استادان و مسئولین دانشگاه و خوابگاه مطرح کرده اند که برای ما باید روزهای جمعه تعطیلی داده شود. خب، شما فکر کنید آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟ چگونه یک کشور می تواند قانون چندین قرنه خود را به خاطر توقع بی جای چند دانشجویی که از کشور خارج به کشور شان برای تحصیل آمده آنهم در فورمه تعهد نامه تعهد سپرده اند که به تمام قوانین نافذه کشور بورس دهنده احترام کامل می گذارند، قانون خود را تغییر بدهد؟ اما این واقعیت است.

شماری از دانشجویان روزهای جمعه، ساعت های درسی شان را یا کلاً میس (miss) می کنند یا ساعت های درسی را نیمه کاره رها کرده و بدون اجازه استادان شان به خوابگاه می روند و نماز جماعت برپا می کنند. با اینکه بارها از سوی استادان با احترام تمام به دانشجویان گفته شده است که ساعت های درسی را نباید میس کنند. در ادامه چنین روندی، شماری از دانشجویان با اعتراض های تند می گویند «اگر ما خبر می داشتیم که اینجا اینطور است، اصلاً از افغانستان نمی آمدیم.» و گپ و سخن های عجیب و غریب دیگر که همه شان قابل گفتن نیست.  

در خوابگاه الفارابی 14 که از ملحقات دانشگاه کازگو- دانشگاه بین المللی کشور قزاقستان است- به تعداد بیش از 500 دانشجو زندگی می کنند که از کشورهای مختلف چون: چین، تاجکستان، افغانستان، روسیه، ترکمنستان، کره جنوبی و... از این میان، 195 دانشجو از کشور افغانستان است. یکی از مهم ترین قانون در خوابگاه، احترام و رعایت نظم عمومی و آرامش در محیط خوابگاه است، بر مبنای این قانون، می بایستی شخصی برای شخص دیگر مزاحمت نکند، جماعتی، برای جماعت دیگر مشکل درست نکند و مزاحمت ننماید، کسی به کس دیگر تعرض نکند، احترام متقابل موجود باشد، به عقاید، آزادی و آراء دیگران احترام گذاشته شود. این همه اما چیزی که در اکثر موارد اگر در سطح عمل و خیلی آشکارا نقض نگردد، دست کم به لحاظ عقیدتی و فکری، به آن معتقد نیستند. در مواردی، کسانی نظم و آرامش عمومی را دست کم می گیرند و آن را زیر پا می گذارند. مسئولین خوابگاه بارها از عدم رعایت نظم شکایت کرده است.

ادای جماعت در راهروهای عمومی و سر صداهای جمعیت، در بسا موارد باعث اختلال در نظم و آرامش می گردد. در حالیکه که مسئولین خوابگاه به خاطر رعایت نظم و آرامش خوابگاه چندین بار با احترام از این جماعت خواهش کرده است که نماز شان را در اتاق های تان بخوانند تا هم نظم رعایت گرد، هم از هر و مرج و سر و صدا که باعث آزار و اذیت دانشجویان دیگر می گردد، جلوگیری به عمل آید. اما هنوز نیز این خواهش ها عملی نشده است. شب نشستن های دیرهنگام، تشکیل جلسات آنهم از نوع افغانی شان، چیزی است که به نظر می رسد آرامش خیلی ها را در این خوابگاه به هم می زند. واقعیت بدتر اینکه، روحیه قهرو و خشن انسانهای افغانستانی، همچنان پابر جاست و به اشکال گوناگون ظاهر می گردد. شماری گه­گاه با درگیر شدن و متوصل شدن به زور، قهر و خشونت، درگیری های لفظی و کلامی و موارد از این دست، در میان خود شان، نمایش مفتضحی را در انظار عمومی به اجرا در می آورند.

اینها تنها کلی گویی و یک اشاره مختصر به آنچه بود که در میان دانشجویان افغانستانی موجود است. گفته می شود همین زندگی روش افغانی گری است که به اساس یک گزارش غیر موسق، در کشور هندستان نیز به خاطر بی نظمی های مکرر، قانون سختی روی دانشجویان افغانستانی وضع شده و حتا در یکی از موارد، پولیس های هند چند تن از این دانشجویان را بعد از لد و کوب، از دانشگاه اخراج کرده و آنها را به افغانستان باز گردانده است.

در دانشگاه کازگو نیز استادان بارها صدای اعتراض شان را بلند کرده و گفته اند که اگر قرار باشد هر کس بدون در نظرداشت و رعایت نظم عمومی و قانون حوزه های آکادمیک، به میل و اراده و سلیقه شخصی خود زندگی کند، در این صورت نظم عمومی به هم خورده و کشور و محیط آکادمیک شان به مکان پر هرج و مرج تبدیل می شود.

با آنکه به نظر می رسد با گذشت هر روز، دانشجویان افغانستانی بهتر شده می روند، اما هنوز مشکلات سرجای خودش باقی است. نگارنده فقط خواسته است این مشکلات و این نا هنجاری ها را بازگو کند. در ادای این امر، توقعی نیز ندارد که دولت و یا سایر نهادهای دولتی افغانستان، دانشجویان را ملزم به رعایت رفتارهای بهنجار نمایند بخصوص در کشورهای که با کشور افغانستان تفاوت داشته و هر شهروندش، احترام خاص به قانون و نظم دارد. بر این امر باورمندم که آغاز زندگی سالم اجتماعی، با رعایت قانون و احترام کامل به آرامش و آسایش همگانی بوجود می آید. چیزی که الزاماً هر فرد خودش را ابتدا به لحاظ فکری و عقیدتی به آن معتقد سازند و سپس آن را در زندگی اجتماعی خود عملی کنند. ما در کشور خود سالها و بلکه قرن ها بی نظمی و آشوب را تجربه کرده ایم و اکنون نیز داریم تجربه می کنیم. با این حال اما منطقی این است که رفتارهای مان را اگر حتا با الگو گیری از سایر جوامعی که در آن نظم، قانون و آرامش عمومی حاکم باشد، اصلاح کنیم کار درستی انجام داده ایم. به جای اینکه بخواهیم در یک جامعه با نظم و ترتیب، با به کار بستن خواست ها و سلیقه های فردی و اجتماعی از آن جهت که ریشه در باورهای بدون آگاهی و خرد مان دارد، نظم و قانون آن را بر هم بزنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:53  توسط مهدی زرتشت  | 

در دفاع از نظم و قانون یا هرج و مرج؟

(گزارشی از اوضاع و احوال دانشجویان افغانستانی در دانشگاه های قزاقستان)

مهدی زرتشت

قسمت اول

تغییرات کمی و کیفی در بخش تحصیلات عالی و همین طور در بخش معارف در سراسر کشور، البته پس از سقوط دولت طالبانی، رنگ و رخ دیگری به خود گرفت. اکنون از زمان شروع اداره موقت تا به حال، معارف و تحصیلات عالی کشور شاهد تغییرات عمده ای البته در سطح خودش بوده است. در این مدت، یکی از کارهای اساسی که وزارت تحصیلات عالی کشور در هماهنگی با سایر نهادهای دولت انجام داده است، قرارداد بورس های تحصیلی با بسیاری از کشورهای جهان و بخصوص کشورهای همسایه است. عده ای زیادی از دانشجویان دراین دوره برای آموزش در مقاطع مختلف از کالج شروع تا لیسانس، ماستری و دوکتورا به کشورهای خارج اعزام شده اند.

با وجود تمام مزیت ها و دلخوشی هایی که از این کار بدست می آید؛ اما این روند، خالی از مشکلات نیز نبوده است. به این معنا که در بسیاری از کشورها، وقتی دانشجویان افغانستانی در آنجا برای ادامه تحصیل رفته اند، همواره هم با مشکل مواجه بوده و هم ساز بوده اند. گرچند این واقعیت طبیعتی نیز به نظر می رسد، اما با درک و شرایط زمانی و مکانی، وجود آن را نمی توان نادیده گرفته و با نگاه سرسری از کنار آن گذشت. حد اقل از این زاویه که امروز بحث الگویی فرهنگی یکی از مباحث مهم علم جامعه شناسی است. بر این اساس، بسیاری از فرهنگ ها، از شیوه الگو گیری استفاده می کنند تا به فرهنگ خود، سر و سامان بدهند و رنگ نوی به آن ببخشند. با در نظرداشت این اصل، می باید فرهنگی را که نمی تواند پاسخگوی نیازهای عصر ما باشد، باید کنار گذاشت و جای آن را به فرهنگی داد که بتواند به تمام نیازهای عصر ما پاسخ بدهد.

در اینجا بحث از الگو گیری فرهنگی به معنای طرد فرهنگ خودی نیست. کما اینکه این فرهنگ- همانطور که بیان شد- نتواند پاسخگوی نیازهای ما نباشد و حتا در مواردی، این فرهنگ شاید بی منظر ترین و بدسرشت ترین فرهنگی باشد که ابعاد آن در چشم یک جامعه دیگر سمبول وحشت، بی قانونی و بی نظمی باشد. در این صورت، آیا ما فطرتاً نیازمند رفاه، سعادت و آسایشی نیستیم که در زندگی می باید به آن برسیم؟!  

مکرراً گفته می شود هر کشور ارزش و قانون خود را دارد. از این منظر، چه شهروندان آن کشور و چه آنهایی که از خارج به آنجا آمده اند، همه در برابر قانون، یکسان و برابر اند و به این ترتیب همه اصولاً ملزم به اطاعت از آن هستند. زیرا در غیر این صورت، اگر قرار باشد که هر کس به ارزش های فردی و کشوری خود اصرار ورزند در حالتی که این اصرار منجر به اختلال در نظم و قانون کشوری بشود که در آن به عنوان یک طبعه خارجی زندگی می کند، نظم عمومی و مقررات آن کشور را دچار اختلال می سازد. این واقعیت گذشته از اینکه اهانت به قانون و مقررات آن کشور تلقی می گردد، نوعی هرج و مرج مفتضحی را به ارمغان می آورد که فقط زیبنده یک کشور بی نظم و قانون و بی همه چیز است.

نوشته حاضر به بخشی از این واقعیت در کشور قزاقستان اشاره می کند که قرار است بر طبق قرار داد وزارت تحصیلات عالی کشور و کشور قزاستان، ظرف پنج سال به تعداد هزار دانشجوی افغانستانی در آنجا در مقاطع مختلف تحصیلی تحصیل کنند. بورس کشور قزاقستان برای دانشجویان افغانستانی از یک سال پیش شروع شده و امسال دومین سالی بود که به تعداد 195 دانشجو برای ادامه تحصیل به کشور قزاقستان آمده اند که از میان این تعداد، 15 نفر شامل دوره ماستری و بقیه برای دوره لیسانس و کالج می شوند. البته بر طبق این قرارداد فرهنگی، بورس کشور قزاقستان تا سه سال دیگر نیز ادامه داشته تا همان هزار بورس تکمیل شود.

اشاره به این موضوع لازمی است که اصولاً هر کشور سیاست، قانون و مقررات خاص خود را دارد. بر این اساس، وقتی کشوری قرار داد بورس با کشور دیگر بسته می کند، اطاعت از مقررات کشور خود را نیز بر عهده آن عده از دانشجویانی می گذارد که در کشورش برای تحصیل می آیند. بر این اساس، وقتی از هر کشوری برای وزارت تحصیلات عالی کشور بورس می آید، از آن عده از دانشجویانی که در آزمون سراسری بورس ها کامیابی به دست آورده اند، تعهد گرفته می شود که به کشوری که قرار است بورس برود، باید به قانون و مقررات پذیرفته آن کشور احترام کامل گذاشته و تحصیل خود را در آنجا به پیش ببرد. بر اساس این اصل، تمام آن عده از دانشجویانی که به کشور قزاقستان برای ادامه تحصیل- چه در سطح ماستری، لیسانس و دوره کالج آمده اند- از زمانی که فورمه های کاندیدی بورس و سایر اسناد تحصیلی خود را تکمیل می کنند، در ورق مخصوص (ورق تعهد نامه) تعهد می سپارند که به قوانین و مقررات کشور قزاقستان احترام کامل گذاشته و در صورت عدول از آن، جرم خویش را قبول خواهد کرد. هر یک از دانشجویانی که در به کشور قزاقستان آمده اند، چنین تعهدی را داده اند.

با تمام این، اما متأسفانه واقعیت های موجود، چیزی دیگری را نشان می دهد. همانگونه که در عنوان این نوشتار آمده است، دانشجویان افغانستانی وقتی برای بورس به کشورهای خارج اعزام شده اند، قبل از اینکه دچار مشکل شده باشند، مشکل ساز بوده اند. به این هم کاری ندارم که این حرف به مزاج چه کسانی جور در می آید و به مزاج چه کسانی بر می خورد. اما اگر قرار باشد که از واقعیت های موجود دفاع کنیم، می بایستی، همه چیز گفته شود. با خاک پوشی نمی شود مشکل گشایی و مشکل زدایی کرد. تنها با متوجه شدن به مشکلات و چالش های مربوط به زندگی فردی و جمعی خود مان است که می توانیم آن چالش ها را بر طرف کنیم.  نگارنده به عنوان دانشجویی که خود نیز در جمع دانشجویان افغانستانی برای ادامه تحصیل به کشور قزاقستان آمده، موضوع را با دیدکلی، واقع بینانه و مسئولانه می نگرد و واقعیت های آن را جز به جز بازتاب می دهد و در جریان این، از هرگونه ارزش گذاری ها، تا حد امکان دوری می جوید:

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 0:51  توسط مهدی زرتشت  | 

سال 2011؛ سال افزایش خشونت علیه خبرنگاران

(نگاهی به دو گزارش)

مهدی زرتشت

اصل آزادی بیان به عنوان یکی از مؤلفه های مهم دولت مدرن و مبتنی بر خواست و اراده مردم، به رسانه ها امکان فعالیت بیشتر را داده است. در این میان خبرنگاران و روزنامه نگاران به عنوان مجریان اصلی این روند شمرده می شوند که در چارچوب قوانین رسانه ای شان، به فعالیت شان ادامه می دهند. اما خبرنگاری و روزنامه نگاری در طول تاریخ اش، همواره همچون بسیاری از جریان ها، با چالش هایی در سطوح مختلف روبرو بوده است.

«خشونت علیه خبرنگاران» مطلبی است که نشان می دهد خبرنگاری و خبرنگاران در جریان فعالیت های شان با چه مشکلات و چالش هایی روبرو است. چه بسا در بسیاری از حکومت و دولت های که خیلی به آزادی بیان و آزادی رسانه ها و مطبوعات باورمند نیستند، خشونت علیه خبرنگاران و رسانه ها خیلی درشت و انگشت نما دیده می شود.

اتحادیه بین المللی خبرنگاران که مرکز آن در بروکسیل کشور بلژیک قرار دارد، در ارتباط به موضوع خشونت علیه خبرنگاران در جریان یکسال گذشته میلادی (سال 2011) گزارشی تحقیقی را تهیه کرده است که نشان می دهد ظرف یکسال گذشته میلادی، خشونت علیه نگاران به مقایسه سال قبل افزایش یافته است. به گفته این نهاد «در سال 2011 میلادی، بیش از صد تن از خبرنگاران و کارمندان رسانه ها در سرتاسر جان کشته شده اند...» در این گزارش آمده است که «در جریان سال 2011 میلادی، یک صد و شش خبرنگار در تمام جهان کشته شده اند، در حالی که تعداد خبرنگاران قربانی در سال 2010 میلادی به نود و چهار تن می رسید.» همچنان به نقل از این گزارش «بیست تن از خبرنگاران، امسال در نتیجه حوادث طبیعی و متباقی در اثر رخداد های خشونت آمیز کشته شده اند.»

به گزارش رسانه ها، جدولی را که این نهاد در ارتباط به کشورهایی که در آن میزان خشونت علیه خبرنگاران گراف بالاتری را داشته است، تهیه کرده، کشور پاکستان در صدر جدول قرار دارد. گزارش اتحادیه بین المللی خبرنگاران نوشته است که «در سال 2011 میلادی، پاکستان برای خبرنگاران بدترین کشور بوده است... در مجموع یازده تن از خبرنگاران در سرتاسر پاکستان کشته شده اند.» به این لحاظ نهاد مذکور پاکستان را یکی از دو کشور خطرناک در جهان خوانده است که بالاترین آمار خشونت علیه خبرنگاران را داشته است.

پس از پاکستان، عراق و مکسیکو قرار دارد که به گفته اتحادیه بین المللی خبرنگاران، این کشورها «شاهد برخوردهای خشونت آمیز با خبرنگاران بوده اند.» این نهاد، در انتقاد به افزایش خشونت علیه خبرنگاران، حکومت ها را مقصر دانسته و گفته است که عدم مصئونت فضای فعالیت برای خبرنگاران و همین طور «افرادی را که با خبرنگاران برخورد خشن می کنند، به پنجه قانون نسپرده اند.»

اما کشور افغانستان

آنگونه که انتظار هم می رود، در این گزارش از افغانستان نیز به عنوان کشوری نام برده شده که بالاترین میزان خشونت علیه خبرنگاران را داشته است. گزارش به قتل خپلواک خبرنگار بی بی سی در ولایت ارزگان اشاره کرده و همچنان قتل او را نیز محکوم کرده است.

مطلب از آنجا برجسته به نظر می رسد که چند روز قبل از نشر گزارش اتحادیه بین المللی خبرنگاران، موسسه "نی" یا موسسه حمایت کننده رسانه های آزاد افغانستان در گزارش تحقیقی اش از  افزایش« میزان خشونت ها در برابر خبرنگاران در سال جاری میلادی» خبر داده بود. به نوشته موسسه نی «میزان خشونت ها علیه خبرنگاران 38 درصد افزایش یافته است.» مطابق به این گزارش «امسال 80 مورد خشونت با خبرنگاران صورت گرفته است.»

به اساس گزارش موسسه نی «امسال سه خبرنگار به قتل رسیده و 33 خبرنگار مورد لت و کوب قرار گرفته، 15 مورد اهانت و 12 مورد تهدید شده است...[بر این اساس] از میان 80 مورد خشونت در برابر خبرنگاران، 49 مورد آن از سوی دولت، 9 مورد توسط طالبان، 18 مورد به وسیله افراد نا معلوم و4 مورد هم از سوی نیروهای خارجی صورت گرفته است.»

گزارش فوق نشان می دهد که حیات خبرنگاران در افغانستان نیز با مشکلات جدی مواجه است. گذشته از اعمال خشونت های فزیکی و روانی از سوی افراد و گروه ها و نهادهای مختلف از دولتی گرفته تا غیر دولتی، اما مسائل دیگری نیز وجود دارد که فعالیت و کار خبرنگاران و همین طور رسانه ها را مورد تهدید جدی قرار می دهد. عدم دسترسی خبرنگاران به معلومات، مداخلات مختلف در کارهای خبرنگاران، نا امنی ها و مساعد نبودن فضای امن و سالم برای خبرنگاران نیز از جمله بزرگترین چالش ها فراروی خبرنگاران در افغانستان است.

هرچند که در کشور آزادی بیان تا حدودی وجود دارد اما این آزادی به آن حدی نیست که بشود یک تعریف جامع از آن ارائه کرد. زیرا واقعیت های موجود نشان می دهد که هنوز آزادی بیان در گیرو همان زورگویی ها و تهدیدات قوماندان سالارانه ناشی از روحیه جنگی یک ملت است که سالهای متمادی جنگ و خشونت را پشت سر گذاشته که هم اکنون نیز با آن دست و پنجه نرم می کند. از برخورد های معمول یک اداره یا هم یک تعداد افراد با روحیه خشن و هنوز هم جنگی، چنین معلوم می شود که این افراد یا حاضر به پاسخگویی در ارتباط به مسأله ای نیستند یا هم در برابر خبرنگار به توهین، استهزاء، تحقیر و حتا تهدید متوصل می شوند. کاری که تا کنون بارها اتفاق افتاده و همه شاهد اند. البته درست است که در بسیاری از موارد، رسانه ها و خبرنگاران نیز پا از چوکات قانون خبرنگاری و رسانه ای بیرون می گذارند که در این ارتباط نیز گزارش ها و مقالاتی در رسانه های مختلف کشور منتشر شده است؛ اما میزان این تخلفات در مقایسه به نقض حقوق خبرنگاری و فعالیت آزاد خبرنگاران و در کل رسانه ها در کشور، بسا وخیم تر بوده است.

یکی از مهم ترین ضعف های که همیشه متوجه حکومت و نهادهای قضایی کشور بوده، عدم برخورد قانونی بصورت جدی و شفاف در برابر قضایی جرمی و جزایی است. این امر سبب شده است تا روند تخلفات و همین طور مشکلات بر سر راه فعالیت های رسانه ها، به میزان ثابت خود باقی بماند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:25  توسط مهدی زرتشت  |